جنگ خیبر:
را انجام خواهد داد.
روز بعد پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود على کجاست؟ اصحاب گفتند: چشم درد او را ناتوان کرده است. حضرت فرمود: ایشان را بیاورید، سلمة بن الاکوع رفت و دست على(علیه السلام) را گرفت وبه نزدیک پیامبر(صلى الله علیه وآله) آورد. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) سَر على(علیه السلام) را گرفت و از آب دهان خود بچشمان على(علیه السلام) مالید و گفت: خداوندا زحمت گرما و سرما را از او بردار، از آن پس، على(علیه السلام) هیچ گاه دچار درد چشم نشد و از هیچ گرما و سرمایى آزرده نگشت، سپس رسول خدا(صلى الله علیه وآله) زره خود را بر او پوشاند و ذوالفقار رابه کمرش بست و پرچم را به دست او سپرد. و فرمود: جبرئیل از راست و میکائیل از چپ و عزرائیل از مقابل و اسرافیل از پشت سر و نصرت خدا بر بالاى سر تو و دعاى من نیز پشت سر توست.
على(علیه السلام) نزدیک حصار قلعه قموص رفت و پرچم را بر تلى از خاک نهاد. و اشعارى در باب شجاعت خود فرمود. یکى از یهودیان از بلاى حصار صدا کرد، تو کیستى؟ حضرت فرمود:
انا على وابن عبدالمطلب *** متهذب ذو سطوه و ذو حسب
فرد یهودى گفت: «غلبتم و ما انزل على موسى» سپس «حارث جحود» برادر «مرحب» با چند تن از قلعه بیرون آمد و مبارزه را آغاز کرد و دو تن از مسلمین را به شهادت رساند. امیرالمؤمنین وقتى این صحنه را دید به جنگ برخواست و آنان را به هلاکت رساند.
مرحب، وقتى دید برادرش کشته شده، مانند دیو دیوانه از قلعه بیرون دوید. دو زره بر تن و دو عمامه بر سر، سنگى مانند دستآس بردست و دو شمشیر حمایل و نیز نیزه اى که وزن آن سه من بود بر دست گرفته و به میدان آمد و رجز خواند:
قد علمت خیبر انى مرحب *** شاکى السلاح بطل مجرب امیرالمؤمنین نیز به میدان آمد و رجز خواند:
انا الذى سمتنى امى حیدره *** ضرغام احام و لیث قسورة
مرحب، وقتى رجز على(علیه السلام) را شنید سخت ترسید، چون دایه او گفته بود که بر همه غلبه خواهى کرد إلاّ آن کسى که نامش حیدره است، اگر با او جنگ کنى کشته مى شوى!. مرحب، وقتى در رجز حضرت، نام «حیدره» را شنید، فرار کرد، ولى شیطان به شکلى ظاهر شد، و به او گفت: چرا فرا مى کنى، حیدره بسیار است. مرحب، دوباره به میدان برگشت. خواست پش دستى کند امّا امیرالمؤمنین به او مجال نداد و ذوالفقار را طورى بر سرش فرود آورد که دستاس و زره او را پاره کرد و شمشیر از حلقش گذشت و او را دو نیم کرد.
پس از قتل مرحب مسلمانان حمله کردند و بسیارى از یهودیان را نیز گشتند. على(علیه السلام)نیز داود بن قابوس، ربیع بن ابى الحقیق، عنتر، مُرّه، یاسر و ضجیج که از بزرگان و شجاعان یهود بودند را کشت. در این هنگام یهودیان از ترس به سوى قلعه گریختند و دروازه آهنین قموص را بستند. حضرت على(علیه السلام) آن در آهنین را که هشتصد مَن یا سىو سه هزار مَن بود از جا کند و براى خود سپر قرار داد و جنگ نمود. سپس آن را بر روى خندق مانند پلى قرار داد، که لشکراز آن عبور کنند.(1)
___________
1-وقایع الایام، صفحه 317.
روز بعد پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود على کجاست؟ اصحاب گفتند: چشم درد او را ناتوان کرده است. حضرت فرمود: ایشان را بیاورید، سلمة بن الاکوع رفت و دست على(علیه السلام) را گرفت وبه نزدیک پیامبر(صلى الله علیه وآله) آورد. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) سَر على(علیه السلام) را گرفت و از آب دهان خود بچشمان على(علیه السلام) مالید و گفت: خداوندا زحمت گرما و سرما را از او بردار، از آن پس، على(علیه السلام) هیچ گاه دچار درد چشم نشد و از هیچ گرما و سرمایى آزرده نگشت، سپس رسول خدا(صلى الله علیه وآله) زره خود را بر او پوشاند و ذوالفقار رابه کمرش بست و پرچم را به دست او سپرد. و فرمود: جبرئیل از راست و میکائیل از چپ و عزرائیل از مقابل و اسرافیل از پشت سر و نصرت خدا بر بالاى سر تو و دعاى من نیز پشت سر توست.
على(علیه السلام) نزدیک حصار قلعه قموص رفت و پرچم را بر تلى از خاک نهاد. و اشعارى در باب شجاعت خود فرمود. یکى از یهودیان از بلاى حصار صدا کرد، تو کیستى؟ حضرت فرمود:
انا على وابن عبدالمطلب *** متهذب ذو سطوه و ذو حسب
فرد یهودى گفت: «غلبتم و ما انزل على موسى» سپس «حارث جحود» برادر «مرحب» با چند تن از قلعه بیرون آمد و مبارزه را آغاز کرد و دو تن از مسلمین را به شهادت رساند. امیرالمؤمنین وقتى این صحنه را دید به جنگ برخواست و آنان را به هلاکت رساند.
مرحب، وقتى دید برادرش کشته شده، مانند دیو دیوانه از قلعه بیرون دوید. دو زره بر تن و دو عمامه بر سر، سنگى مانند دستآس بردست و دو شمشیر حمایل و نیز نیزه اى که وزن آن سه من بود بر دست گرفته و به میدان آمد و رجز خواند:
قد علمت خیبر انى مرحب *** شاکى السلاح بطل مجرب امیرالمؤمنین نیز به میدان آمد و رجز خواند:
انا الذى سمتنى امى حیدره *** ضرغام احام و لیث قسورة
مرحب، وقتى رجز على(علیه السلام) را شنید سخت ترسید، چون دایه او گفته بود که بر همه غلبه خواهى کرد إلاّ آن کسى که نامش حیدره است، اگر با او جنگ کنى کشته مى شوى!. مرحب، وقتى در رجز حضرت، نام «حیدره» را شنید، فرار کرد، ولى شیطان به شکلى ظاهر شد، و به او گفت: چرا فرا مى کنى، حیدره بسیار است. مرحب، دوباره به میدان برگشت. خواست پش دستى کند امّا امیرالمؤمنین به او مجال نداد و ذوالفقار را طورى بر سرش فرود آورد که دستاس و زره او را پاره کرد و شمشیر از حلقش گذشت و او را دو نیم کرد.
پس از قتل مرحب مسلمانان حمله کردند و بسیارى از یهودیان را نیز گشتند. على(علیه السلام)نیز داود بن قابوس، ربیع بن ابى الحقیق، عنتر، مُرّه، یاسر و ضجیج که از بزرگان و شجاعان یهود بودند را کشت. در این هنگام یهودیان از ترس به سوى قلعه گریختند و دروازه آهنین قموص را بستند. حضرت على(علیه السلام) آن در آهنین را که هشتصد مَن یا سىو سه هزار مَن بود از جا کند و براى خود سپر قرار داد و جنگ نمود. سپس آن را بر روى خندق مانند پلى قرار داد، که لشکراز آن عبور کنند.(1)
___________
1-وقایع الایام، صفحه 317.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۰۳/۲۶ ساعت 12:35 توسط فرید
|
مطالبی در مورد اسلام_ تشیع _امامت_حدیث